برای صلح جهانی می کوشم.

(Rough sex) سکس خشن

در گذشته فیلم های پورنو دارای ک ساختار کلیشه ای بودند.

اغلب دوستان این نوع فیلم ها را دیده اند و اگر کسی بگوید من ندیدم باید شک کرد!

من اخیرا شاهد ساختار شکنی در تولید این مدل فیلم ها بودم.

سکس خشن هم نوعی دیگر از این ژانر است.

حمله کردن کتک زدن و انواع این کارها به خصوص در نوع مدل «گی» بسیار رایچ شده است.

 

زندگی باطل است

همیشه کم میارمت…

با توجه به مسئلهء غامض «ضرورت دائم التزايد همکاری نيروهای مخالف حکومت اسلامی»، نابجا نمی دانم که مقالهء اين هفته را با يک پرسش ساده آغاز کرده و شش پاسخ از ميان پاسخ های ممکن برای آن را مطرح سازم. چرا که، بنظر من، اغلب ِ مواضع و شعارهای مبارزان عليه حکومت کنونی ايران ماهيت خود را از پاسخی که هر گروه برای پرسشی که خواهد آمد انتخاب می کند به دست می آورند و، در عين حال، گفتگوها و جدل های جاری در ميان گروه های حاضر در اپوزيسيون حکومت اسلامی نيز اغلب ناشی از تفاوت گزينهء مورد نظر گروه ها و شخصيت های اپوزيسيون از ميان پاسخ ها ممکن به اين پرسش است.

به عبارت ديگر، اگر پی ببريم که عامل اصلی استبدادی بودن حکومت فعلی چيست، آنگاه قادر خواهيم بود که صحت و سقم مواضع و شعائر گروه های مختلف سياسی اپوزيسيون اين حکومت را ارزيابی کرده و، در کنار آن، به دلايل واقعی گزينش يکی از پاسخ های پنجگانهء فوق از جانب يک گروه پی ببريم.

پرسش: به نظر شما کدام يک از اقدامات زير موجب رفع استبداد مذهبی از کشورمان می شود؟

پاسخ ها:

«يک. حذف منصب ولايت فقيه

«دو. حذف امکان تصرف مناصب حکومتی بوسيلهء قشر دينکاران

«سه. حذف نظارت استصوابی و انجام انتخابات منصفانه

«چهار. آزاد بودن فعاليت سياسی دگرانديشان

«پنج. لغو قانون اساسی فعلی و تصويب يک قانون سکولار ـ دموکرات

«شش. همهء دلايل فوق.»

***

همينجا بگويم که انتخاب گزينهء ششم، که شامل هر پنج پاسخ قبل از آن است، می تواند راحت ترين انتخاب محسوب شود؛ چرا که اگر بپذيريم که «پاسخ درست» به پرسش ما يکی از پاسخ های پنج گانهء پيشين است، آنگاه با انتخاب پاسخ ششم بهر حال پاسخ درست را هم انتخاب کرده ايم. اما همينجا بايد به اين نکته توجه کرد که گزينش پاسخ ششم بدين معنا نيز هست که راه عبور و برگذشتن از استبداد کنونی «راهی يگانه» نيست و همهء گزينه های پنجگانه در آن سهيم هستند. بدينسان انتخاب اين پاسخ کلی نيز، مثل گزينش هر يک از پاسخ های ديگر، ارائهء دلايلی دال بر يگانه نبودن راه حل را ضروری می سازد که با تعمق در آنها می توان به درک علت انتخاب گروه پی برد و، در نتيجه، بررسی آن موکول به بررسی گزينه های پنجگانهء اول است.

***

پس، با رعايت ترتيب، نخست بپردازم به گروهی که پاسخ اول را انتخاب می کنند و معتقدند که وجود اصل ولايت فقيه مشکل اصلی ما است. بخصوص که شعار «مرگ بر اصل ولايت فقيه» نه تنها يکی از شعارهای دوران راديکاليزه شدن جنبش سبز در اواخر سال 88 بود و بعنوان «شعاری انقلابی» تلقی می شد بلکه هم اکنون نيز يکی از دعوت های جاری و رايج برخی از مبارزان چنين است که «اپوزيسيون بر لغو منصب ولايت فقيه و هدف گرفتن شخص علی خامنه ای تمرکز کند». و معنای نخست اين پيشنهاد آن است که «مشکل برقراری دموکراسی در جمهوری اسلامی وجود منصب ولايت فقيه است که همهء نهادهای دموکراتيک اين جمهوری را تحت سيطرهء خود درآورده و آنها را فلج می سازد».

اما توجه کنيم که اين پيشگزارهء ظاهراً منطقی (وجود منصب ولايت فقيه موجب تعطيل نهادهای دموکراتيک است) دارای مفروضات اوليه ای است که بايد آنها را بصورت زير بررسی کرد:

اول: در حکومت موسوم به جمهوری اسلامی نهادهای دموکراتيک وجود دارند

دوم: زيرا قانون اساسی آن واجد و مولد اين نهادهای دموکراتيک است

سوم: اما منصب ولايت فقيه محدود کنندهء کارکرد اين نهادهای دموکراتيک است

چهارم: لذا، يا بايد «مواد مغفول و تعطيل شدهء قانون اساسی در مورد حقوق ملت را اجرائی کرد» (شعار اصلی مهندس ميرحسين موسوی) و يا، اگر وجود ولايت فقيه مانع اين کار شود، بايد بر آن شد که فصول و موادی از قانون اساسی را که به وجود ولايت فقيه اشاره می کنند اصلاح کرده و اين منصب را از آن قانون حذف نمود.

می بينيد که، از نظر اين گروه ها، شعار «مرگ بر اصل ولايت فقيه» چندان هم «ساختار شکن» نيست و به مدد آن می توان مدعی شد که «قانون اساسی از آسمان نيامده که وحی منزل تلقی شود و نتوان هيچ بخشی از آن را تغيير داد» (گفتهء ديگری از مهندس موسوی).

در واقع نظر اين گروه آن است که اتفاقاً اصل ولايت فقيه بخش زائد و آپانديس مانندی در قانون اساسی است که می توان آن را جراحی کرد و به دور انداخت. آنها می گويند که برای اثبات اين نکتهء اخير می توان حتی به دوران برگزاری مجلس خبرگان قانون اساسی بازگشت و مشاهده کرد که قانون اساسی مورد بحث از ابتدا اصل ولايت فقيه را در خود نداشت و اين اصل را در اواسط کار به قانون مزبور افزودند و بلافاصله شخصيت هائی همچون بنی صدر و عزت الله سحابی با آن مخالفت کردند. به عبارت ديگر، بعلت افزوده شدن متأخر ِ اين اصل به قانون اساسی، اصل مزبور همچون اندامی بيگانه در آن جای گرفته و موجب اختلال کارکردهای بقيهء اندام ها شده و بايد آن را جراحی و از بدن قانون اساسی خارج کرد.

آنها، در عين حال، مدعی می شوند که با حذف منصب ولايت فقيه از قانون اساسی، ديگر نه دليلی برای ادامهء کار «مجلس خبرگان رهبری» وجود خواهد داشت و نه لازم خواهد بود که برای قشر دينکاران فرقهء اماميه امتيازی خاص قائل شد. (و اين همان آرمانی است که کسانی همچون دکتر علی شريعتی در پی تحقق آن بوده و «مذهب بدون روحانيت» را می خواستند).

آنها می افزايند که، نظارت استصوابی شورای نگهبان قانون اساسی هم به سطح نظارت برای انطباق قوانين مصوب مجلس با قانون اساسی و نيز صحت انجام انتخابات رئيس جمهوری و مجلس تقليل خواهد يافت (نظر بسياری از اصلاح طلبان).

آنها همچنين معتقدند که پس از حذف اصل ولايت فقيه از قانون اساسی، باقی ماندهء آن به اندازهء کافی راه های برقراری دموکراسی را در خود دارد. بخصوص که اکثريت ملت ايران شيعه و ديندار هستند و می توانند برقرار کنندهء يک «دموکراسی دينی» باشند و لذا جای هيج نگرانی نيست و يک دموکراسی دينی بدون ولايت فقيه اگر هم تفاوتی با دموکراسی بدون پسوند داشته باشد، اين تفاوت از آن جهت خواهد بود که دموکراسی دينی بر بنيادهای اخلاقی نيز استوار می شود حال آنکه دموکراسی غيردينی ارتباطی با اخلاق ندارد. (و اين سخنان همان هائی است که متفکرينی همچون دکتر سروش از يکسو، و حجة الاسلام کديور، از سوی ديگر، به دنبال آنند).

گروه مزبور بر اين اعتقاد نيز هستند که رژيم برآمده از اين «جراحی» از تحقق آرمان های اصلی انقلاب 57، که «آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی» را طلب می کردند، نيز نشان خواهد داشت (همان جمهوری دينمداری که نهضت آزادی و ـ بعداً ـ ملی مذهبی ها به دنبال اش بودند).

از اين سخنان چه نتيجه ای می توان گرفت؟

از نظر من، و بر اساس احتجاجات فوق، شعار ظاهراً انقلابی و راديکال «مرگ بر اصل ولايت فقيه»، که حفظ اسلاميت رژيم را در اهداف خود دارد، شعاری عميقاً «اصلاح طلبانه» از آب در می آيد و روشن می کند که چرا اصلاح طلبان در جريان جنبش سبز سال 88 آن را يک شعار «ساختار شکن» تلقی نمی کردند.

***

اما گروه ديگری نيز هستند که همان پاسخ اول را به دليلی ديگر بر گزيده و استدلال می کنند که «تمرکز بر مبارزه با ولايت فقيه می تواند، برای توده های معترض، آماج معين و ملموسی را بوجود آورده و تسريع هرچه بيشتر مبارزه و رسيدن به پيروزی را ممکن سازد».

بر اساس آنچه در مورد گروه نخست گفته شد می توان چنين نتيجه گرفت که اگرچه شعار «مرگ بر اصل ولايت فقيه» می تواند از نظر عملی و کارکردی درست و مفيد باشد، و اگرچه می توان قبول کرد که اين شعار، در برابر شعار «لغو کل قانون اساسی حکومت اسلامی»، برای توده ها شعاری جذاب تر است اما، بايد دقت کرد که، در غايت کار، استفاده از اين شعار نتيجه ای نخواهد داشت جز گرفتن مناصب حکومت فعلی از بنيادگرايان مذهبی و تسليم آنها به اصلاح طلبان در حکومتی که همچنان اسلامی باقی مانده است.

***

پاسخ های دوم تا چهارم نيز به تنهائی قابليت حل مسئله را ندارند و اگرچه اين روزها کسانی همچون محمد خاتمی شرکت اصلاح طلبان در انتخابات را موکول به رفع نظارت استصوابی و آزادی زندانيان سياسی و آزادی مطبوعات کرده (و به اين مجموعه در ابتدا نام «انتخابات سالم» و اخيراً نام «انتخابات آزاد» اطلاق می کنند و آن را شرط تحقق دموکراسی [ار نوع اسلامی آن] می دانند) اما خود بخوبی می دانند که اگرچه وجود منصب ولايت فقيه مانع تحقق اين خواست ها است اما شرايط مندرج در بخش هائی ديگر از قانون اساسی، که به منصب ولايت فقيه هم مربوط نمی شوند، تحقق اين خواست ها را در مورد دگرانديشان ناممکن می سازند. اين خود نشان دهندهء آن است که شعار «لغو نظارت استصوابی» و «خواستاری انجام انتخابات بر اساس قانون اساسی فعلی» نيز صرفاً يک شعار «اصلاح طلبانه» است و بس.

بدينسان می توان نتيجه گرفت که گزينه های اول تا چهارم در پاسخ به پرسش ابتدای اين مقاله نيز، همگی، و به دلايل گوناگون، متعلق به آن گروه از اصلاح طلبان داخل حکومت اند که وجود اصل ولايت فقيه و نظارت استصوابی و زعامت دينکاران فرقهء اماميه رفته رفته آنها را به حاشيه رانده است و آنها با تمام قوا می کوشند تا امتيازات خود را پس بگيرند.

***

باقی می ماند پاسخ پنجم مبنی بر اينکه «راه رسيدن به دموکراسی لغو قانون اساسی فعلی و استقرار يک قانون سکولار ـ دموکرات است».

ابتدا متذکر شوم که هنوز هيچ يک از اصلاح طلبان، از يکسو، به صراحت خواستار لغو کليت قانون اساسی کنونی نشده اند و، از سوی ديگر، اگر هم بشوند هيچ دليلی وجود ندارد که بخواهند يک قانون سکولار ـ دموکرات را جانشين آن بسازند. يعنی، بنظر می رسد که حتی اگر در آينده نيز «لغو کليت قانون اساسی» خواست در دستور کارشان قرار گيرد، اين امر بدان معنا نخواهد بود که آنها نيز خواستار برقراری يک قانون سکولار ـ دموکرات اند. چرا که هر گروه مذهبی که در موقعيتی (به خيال خود) فرا دست [هژمونيک] قرار گيرد می تواند خواستار لغو قانون اساسی فعلی و جايگزين کردن آن با قانون اساسی نوينی باشد؛ اما هيچ تضمينی وجود ندارد که اين قانون اساسی جديد قانونی سکولار ـ دموکرات بوده و زايندهء حکومتی سکولار ـ دموکرات باشد.

پس می توان نتيجه گرفت گه پاسخ پنجم يک پاسخ «اصلاح طلبانه» نيست و نمی تواند باشد. در اين صورت بايد ديد که اين پاسخ دارای چگونه ماهيتی است.

نخست اينکه گزينهء پنجم بصورتی آشکار بر اين نکته اشاره دارد که عوارض نامطلوب کنونی حکومت مذهبی، همگی، ناشی از وجود قانون اساسی اين حکومت و ساختار آنند و فقط يکی از اين عوارض وجود منصب ولايت فقيه است و حذف اين منصب چاره ساز بقيهء عوارض نامطلوب آن نيست. در واقع تنها در غياب اين «قانون اساسی مبتنی بر شريعت مذهبی» است که نه می توان به ايجاد منصب ولايت فقيه دست زد، نه به قشر دينکاران امکان داد تا مناصب کليدی حکومتی را تصرف کنند، نه موضوع اعمال نظارت استصوابی برای تشخيص وفاداری نامزدهای انتخاباتی به اين مذهب پيش خواهد آمد، و نه فعاليت سياسی دگرانديشان در برابر معتقدان به انديشهء مذهبی دجار ممانعت خواهد شد.

توجه کنيم که در دوران معاصر از تاريخ مدرن جهان، هر حکومتی بر اساس يک قرارداد اجتماعی بين ملت ها و منتخبين شان برقرار می شود؛ قراردادی که «قانون اساسی» نام دارد و اگر بخواهيم يک حکومت استبدادی نامطلوب اما برخاسته از يک قرار داد را (چه از آن قرارداد تخطی کرده باشد و چه نه) کنار گذاشته و «منحل» کنيم لازمهء اين کار «لغو» آن قرارداد اوليه است. به عبارت ديگر، تا آن قرارداد لغو نشده باشد خودبخود بعنوان سرچشمهء مذهبی بودن يا ايدئولوژيک ناميده شدن ِ يک حکومت بجای خود باقی مانده و زايندهء انواع نهادها و مقررات ضد دموکراتيک خواهد بود. به همين دليل نيز هست که من، در بين مخالفان حکومت فعلی، تنها انتخاب کنندگان اين گزينه را «انحلال طلب» خوانده و خواستار راستين برقراری دموکراسی می دانم. به عبارت ديگر، شعار «لغو کليت قانون اساسی کنونی» و خواستاری برقراری قانونی که بر اساس اعلاميهء حقوق بشر و بر موازين سکولار ـ دموکراسی تدوين می شود تنها به سکولار ـ دموکرات های انحلال طلب تعلق دارد. و، در مقايسه با اين گزينه نيز هست که می توان گزينش راه های ديگر را ناکافی، فرار از پاسخگوئی درست، و حتی ناشی از مصلحت بينی های صرف سياسی دانست.

***

اما در اينجا پرسش مهم ديگری مطرح می شود که به وضعيت کنونی سپهر سياسی ما و بحث ضرورت اتحاد نيروهای مخالف حکومت اسلامی مربوط است: آيا برقرار کردن يک قانون اساسی سکولار ـ دموکرات بجای قانون اساسی مبتنی بر شريعت يک مذهب را بايد به معنی حذف کامل نيروهای دينمدار از حوزهء کنش سياسی دانست؟ و، در آن صورت، تکليف دموکراسی چه می شود؟

بنظر من پاسخ اين پرسش امر پيچيده ای نيست زيرا با اندکی دقت می توان دريافت که: اگر قانون اساسی يک کشور ماهيتی سکولار ـ دموکرات داشته و از حضور و اعمال نظر شرايع مذهبی گوناگون مبرا باشد، آنگاه می توان يقين داشت که هيج منعی برای حضور سياسی دينداران در حوزهء عمومی وجود ندارد، احزاب دينمدار اجازهء فعاليت سياسی آزادانه دارند و حتی دينکاران همهء اديان و مذاهب و همهء دگرانديشان نيز می توانند در مناصب مختلف حکومتی انجام وظيفه کنند.

يعنی، در يک جامعهء سکولار ـ دموکرات واقعی نمی توان مانع از آن شد که، مثلاً، يک آيت الله خود را نامزد مقام رياست جمهوری کند. اما تنها شرط کار آن است که آيت الله مزبور به قانون اساسی سکولار ـ دموکرات وفادار و متعهد بوده و نکوشد که شريعت و مذهب خود را در کار حکومت و مديريت کشور ساری و جاری سازد؛ همانگونه که، مثلاً، رياست جمهوری ِ اسقف ماکاريوس در قبرس به معنی رسمی شدن مسيحيت ارتدوکس در آن کشور نبود.

در عين حال، همين نگرش از آن خبر می دهد که، در دوران مبارزه با حکومت استبدادی مذهبی نيز «دينمداران سياستورز» ی که خواستار انحلال حکومت اسلامی از طريق لغو کامل قانون اساسی آن باشند و، در عين حال، نخواهند با بهانه های مختلف، اسلاميت يا مذهبيت رژيم کنونی را حفظ کرده و قرائت ديگری از حکومت دينی را در کشور برقرار سازند، ديگر «اصلاح طلب» محسوب نمی شوند و می توانند با سکولار ـ دموکرات ها (چه ديندار و چه بی دين) وارد ائتلاف شده و همدوش آنان عليه «حکومت مذهبی ِ» کنونی مبارزه کنند و مشترکاً ايران آباد و آزاد و بی تبعيض فردا را بوجود آورند.

به عبارت ديگر، به گمان من، «خواستاری لغو کامل قانون اساسی و برقراری يک قانون سکولار ـ دموکرات» کوچک ترين مخرج مشترکی است که می تواند شخصيت ها و گروه های گوناگون دينی و غير دينی ِ مبارزه کننده عليه حکومت اسلامی را زير يک سقف بنشاند. چرا که در برابر اين «وجه اشتراک حداقلی» کليهء اختلافات جنبهء فرعی دارند و در ايرانی سکولار ـ دموکرات و بنا شده بر اصل روا مداری قابل حل و فصل محسوب می شوند.

جمعه گردی های دکتر اسماعیل نوری علا

بازنشر با ذکر منبع اصلی مجاز تلقی شده است.

آخوندهای جنایتکار حاکم بر سرزمین ایران از هر ترفندی استفاده می کنند تا آنی بیشتر بر کرسی کثیف حکومت بنشینند.

در حالی که تمام قدرت های بزرگ جهانی یک صدا از حکومت می خواهند که در صورت متوقف نکردن عملیات غنی سازی اورانیوم دست به حملات گسترده به خاک ایران می زنند باز هم خامنه ای و مزدورانش فرار به جلو میکنند و می خواهند به خیال خام خودشان غرب را در یک عمل انجام شده قرار دهند.

با این اعمال پلید آخوندهای جنایتکار که میوه زهر آگین هشت سال جنگ خانمان برانداز را را به کام میهنمان ریختند بعید به نظر نمی رسد که باز هم برای اینکه لختی بیشتر در کنار پتیاره قدرت بخسبند تمام سرمایه و ذخایر ملی میهن مارا چوب حراج بزنند و باز در جنگی که اینبار بسیار مهلک تر از جنگ قبلی خواهد بود کشور ایران را به دوران سیاه قرون وسطا بکشانند.

اخیرا گزارشی پیرامون موضوع «اکتبر سورپرایز» یا همان ماجرای معروف گروگانگیری سفارت امریکا مطرح شده است که فردی به نام نقاشیان می گوید دولت انگلستان خواستار تاخیر در آزادی گروگانهای امریکایی شده بود تا بتواند در حوزه سیاست خارجی از ایالات متحده امتیازاتی کسب کند.

این از ابتدایی ترین حرکات انگلیس در محکم کردن جایگاه آخوندها در حکومت بود.

قدم های بعدی هم از راه های کاملا محرمانه پیگیری میشد.

تا امروز که عروسک خیمه شب بازی وزارت خارجه دولت فخیمه یعنی بی بی سی فارسی پا به میدان گذاشت.

این بنگاه خبرپراکنی در جریان خیزش سال 88 به شدت محافظه کارانه عمل کرد و هرگز از فروپاشی سیستم سخنی بیان نکرد و حتی خواهان ادامه پیدا کردن حیات این جرثومه فساد البته به شکل بزک شده در منطقه پافشاری کرد.

کشور بریتانیا با تمام ژست های آزادی خواهانه اش تا امروز حتی یک بار فقط یک بار از آزادی هاس سیاسی در ایران دفاع نکرده است.

حتی یک مرتبه از سانسور اینترنت در ایران کلامی بر زبان نرانده اند این انگلیسی های خودخواه…

گذر از مرحله پرسش به دانستن

بهروز روستا
بهروز روستا – خیلی از ما آدم‌ها اولین‌باری که فهمیدیم همجنسگرا هستیم را به یاد داریم. همین‌که برای اولین‌بار فهمیدیم که همجنسگرا هستیم، دچار استرس و اضطراب شدیدی نیز شدیم. بعضی از ما نیاز داشتیم که زمان بگذرد تا با این واقعیت کنار بیاییم، اما بعضی دیگر از ما مجبور شدیم که این خبر را با دیگران در میان بگذاریم. اگر ما برای خودمان آشکارسازی کنیم، دوره طاقت‌فرسا و تحلیل‌برنده‌ سردرگمی درباره گرایش جنسی‌مان هم به پایان خواهد رسید.
پس شما که فهمیده‌اید همجنسگرا هستید وارد مرحله دانستن شده‌اید و دیگر از آن اضطراب‌ها و استرس‌ها خبری نیست. آرامش و اطمینانی که از فهمیدن گرایش جنسی به ما دست می‌دهد می‌تواند جرئت ما را افزایش دهد. بعضی از ما مصمم هستیم که این تصمیم‌ را با دیگران مطرح کنیم. اما با این حال، نگران آن هستیم که واکنش آن‌ها چه خواهد بود.
خود شما تنها کسی هستید که می‌تواند تصمیم بگیرد چه زمانی مناسب است تا برای خانواده آشکارسازی کند. البته انتخاب این لحظه‌ سخت است و کاملاً به موقعیت خود شما بستگی دارد و شاید کاملاً به نفع شما باشد که همین الان مسئله همجنسگرابودن‌تان را با آن‌ها در میان بگذارید.
خیلی از ما از سه‌سالگی می‌فهمیم که با دیگران متفاوت هستیم. به‌طور شهودی پی به این مسئله می‌بریم و البته سرنخ‌هایی هم در اطراف خودمان پیدا می‌کنیم که نشان می‌دهند ما با دیگران متفاوت هستیم. مثلاً ممکن است متوجه شویم که علایق و احساسات ما شباهت زیادی با علایق و احساسات هم‌سن و سال‌ها‌مان ندارد. همین‌که رشد می‌کنیم و وارد مرحله بلوغ جنسی می‌شویم این تفاوت‌ها هم پررنگ‌تر و واضح‌تر می‌شوند. ما در دوره بلوغ است که متوجه علایق بدنی و عاطفی خودمان می‌شویم.
بعضی از ما از این تفاوت‌ها وحشت می‌کنیم و ممکن است در برابر کشش‌های فکری و جسمی خودمان مقاومت کنیم، حتی اگر این کشش‌های طبیعی تایید کنند که ما همجنسگرا هستیم. بعضی دیگر از ما، این کشش‌ها را روند طبیعی اجتماعی‌شدن می‌دانیم.
آن‌هایی که در دوره نوجوانی با علایق جنسی خود آشنا می‌شوند ممکن است زمان بیشتری برای فهمیدن گرایش جنسی‌شان نیاز داشته باشند. ممکن است احساسات‌شان را به هورمون‌های مربوط به دوره بلوغ نسبت دهند و فکر کنند که بعد از بلوغ دیگر از این احساس‌ها خبری نخواهد بود. بعضی‌ها هم ممکن است خودشان را غیر طبیعی و ناهنجار و منحرف بدانند و نگران این باشند که به‌خاطر بدرفتاری‌شان تنبیه شوند و آزار ببینند. پرسیدن سئوال و جمع کردن اطلاعات در زمینه گرایش جنسی، روندی طبیعی است و به ما کمک می‌کند تا بفهمیم واقعاً چه احساساتی داریم.
بعضی از نگرانی‌های جوان‌های همجنسگرا می‌تواند این‌ها باشد:
– آیا من طبیعی هستم؟
– چرا من؟
– آیا مطمئنم که همجنسگرا هستم؟ یا فقط خیال می‌کنم؟
– چه شد که اینطور شدم؟
– مردم چه فکری درباره من خواهند کرد؟
– آیا کار اشتباهی می‌کنم؟
– چه کار کردم که مستحق همجنسگرابودن شدم؟
– اگر والدینم مرا از خانه بیرون کنند کجا بروم؟
– کجا مخفی شوم؟
– آیا واقعا خدا همجنسگرایی را بد می‌داند؟
– آیا می‌توانم دیگر به این مسئله فکر نکنم؟
– آیا ایدز می‌گیرم و می‌میرم؟
– آیا می‌توانم بدون داشتن سکس زندگی کنم؟
– آیا من شبیه همجنسگرایانی می‌شوم که تلویزیون نشان می‌دهد و مردم مسخره‌شان می‌کنند؟
ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که مبنای‌اش دگرجنسگرایی است. یعنی یک باور درونی‌شده وجود دارد که می‌گوید همه دگرجنسگرا هستند (یا باید باشند). بعضی از مردم اگر ببینند چیزی با این باور درونی‌شده مخالف و متضاد است احساس بدی به‌شان دست می‌دهد. این ناراحتی را هوموفوبیا یا همان همجنسگراستیزی می‌نامند.
همجنسگراستیزی مردم را وادار می‌کند که اگر فرد همجنسگرایی را توی خیابان دیدند عصبانی شوند و شکایت کنند یا حتی از او بترسند. هرچقدر که ما ارج و منزلت تفاوت‌ها‌مان با دیگران را می‌فهمیم جامعه اما می‌خواهد پیوسته درباره اقلیت‌های جنسی قضاوت کند. شاید به همین خاطر است که عموم مردم درک درستی از گرایش جنسی ندارند چون بیشتر مردم نمی‌توانند بفهمند که گرایش جنسی هم مانند دیگر امور انسانی دارای تنوع است؛ یک‌زمانی مردم، چپ‌دست‌بودن را قبول نمی‌کردند؛ بنابراین زمانی می‌رسد که همجنسگرایان هم با دیگران برابر شوند. فقط زمان می‌برد.
بعضی از ما فکر می‌کنیم که اصطلاح «همجنسگرا» با چیزی که ما هستیم جور و مناسب نیست. انگار که خیلی محدود باشد، انگار که همه احساس‌های ما را توصیف نمی‌کند. بعضی از ما ممکن است دنبال اصطلاح دیگری بگردیم، اصطلاحی که ما را بهتر و دقیق‌تر توصیف کند. ممکن است بعد از تحقیقات‌مان ناامید شویم و چیزی دستگیرمان نشود. ممکن است نگران شویم که آیا بالاخره گرایش جنسی‌مان را خواهیم فهمید یا نه. ممکن است فکر کنیم که دوجنسگرا هستیم یا شاید فراتر از دوجنسگرا باشیم و به همه‌ی جنسیت‌ها و موقعیت‌های جنسی علاقه داشته باشیم. این‌ها مهم نیست، مهم آن است که شما تنها نیستید.
اما به هر حال و بی‌شک با چالش‌ها و مشکلاتی روبه‌رو خواهیم شد. برای همین نیاز داریم که کسی یا کسانی را داشته باشیم تا در این مواقع به ما کمک کنند. مردم ایران، امروزه، نسبت به گذشته اطلاعات بیشتری در زمینه گرایش جنسی و اقلیت‌های جنسی دارند. با این همه، همجنسگرابودن مشکلات خودش را دارد. همه همجنسگرایان در بچه‌گی پی به گرایش جنسی‌شان نمی‌برند. بعضی‌ها ممکن است تا مدت‌ها پس از آن هم با احساسات‌شان کنار نیایند و پی به کشش‌های همجنسگرایانه‌شان نبرند. بعضی دیگر همین‌ که با کسی که از نظر عاطفی و جسمی فرد مناسب و جذابی باشد ملاقات کنند گرایش جنسی خود را هم می‌فهمند.
بعضی از ما خودمان را مجبور کرده‌ایم که هم‌چون دگرجنسگرایان زندگی کنیم و حتی ازدواج کنیم و بچه‌دار شویم. درست است که ما می‌توانیم احساسات‌مان را برای مدت کوتاهی نادیده بگیریم یا مخفی کنیم، اما برای همیشه این کار را نمی‌توانیم انجام دهیم. آن‌هایی که خواستند برای همیشه احساسات‌شان را نادیده بگیرند یا مخفی کنند، رنج‌های زیادی متحمل شده‌اند؛ سلامت جسمی و عاطفی‌شان به خطر افتاده، روابط بین‌فردی‌شان دچار مشکل شده است و توانایی رسیدن به هدف خود را از دست داده‌اند.
ما هرچقدر هم که در هنر بازیگری و وانمودکردن به دگرجنسگرایی استاد باشیم، بازهم طبیعت واقعی ما خودش را نشان می‌دهد. حالا نگاهی به سئوال‌ها و نگرانی‌هایی بیاندازیم که ممکن است مردهای همجنسگرا با آن‌ها روبه‌رو شوند:
– چرا من؟
– همجنسگرابودن من چه تاثیری بر بچه‌ها و همسر من خواهد داشت؟ آیا آن‌ها مرا می‌پذیرند یا مرا می‌بخشند؟
– آیا والدین و برادر و خواهر و دیگر اعضای خانواده‌ام دیگر با من حرف نخواهند زد؟
– باید طلاق بگیرم؟ آیا دلم می‌خواهد که طلاق بگیرم؟ چه افتضاحی بار می‌آید اگر این کار را کنم؟
– آیا کارم را از دست می‌دهم؟ آیا در حرفه‌ام دچار مشکل جدی خواهم شد؟
– دیگران چه فکری درباره من خواهند کرد؟
– با همجنسگرایان دیگر آشنایی زیادی ندارم و نمی‌دانم که چقدر با آن‌ها احساس راحتی خواهم کرد. شاید من اشتباه می‌کنم.
– آیا جهنمی هستم؟
بعضی از ما فکر می‌کنیم که اصطلاح «همجنسگرا» با چیزی که ما هستیم جور و مناسب نیست. انگار که خیلی محدود باشد، انگار که همه احساس‌های ما را توصیف نمی‌کند. بعضی از ما ممکن است دنبال اصطلاح دیگری بگردیم، اصطلاحی که ما را بهتر و دقیق‌تر توصیف کند. ممکن است بعد از تحقیقات‌مان ناامید شویم و چیزی دستگیرمان نشود. ممکن است نگران شویم که آیا بالاخره گرایش جنسی‌مان را خواهیم فهمید یا نه. ممکن است فکر کنیم که دوجنسگرا هستیم یا شاید فراتر از دوجنسگرا باشیم و به همه‌ی جنسیت‌ها و موقعیت‌های جنسی علاقه داشته باشیم. این‌ها مهم نیست، مهم آن است که شما تنها نیستید. خیلی‌ها هستند که با این مشکلاتی که شما الان با آن‌ها روبه‌رو هستید روبه‌رو بوده‌اند و عمیقاً فهمیده‌اند که چه کسی هستند، و از آنچه هستند احساس رضایت می‌کنند.

پس از سقوط معمر قذافی عکس های او را در ملاقات با اغلب رهبران جهان در رسانه های خبری دیدیم.از دیدار با تونی بلر تا شیراک و علی خامنه ای و مدودف…یکی از رهبران جهان که از همان ابتدای به قدرت رسیدن قذافی او را یک فرد «دیوانه» و غیر قابل اعتماد نامید همانا محمدرضاشاه پهلوی پادشاه ایران زمین بود.اما حالا ازدوستان چپ و سبزاللهی و مجاهد اگر بپرسید که در این باره چه نظری دارند قریب به اتفاقشان راه صحرای کربلا را می گزینند.